دلنوشته ها
1395/06/03 11:54

کاردرمانی، از سیاه و سفید به رنگی...

در اتاق کاردرمانی باز بود...
صورت وحشت زده دختربچه که گریه کنان روی تخته به سختی ایستاده بود را به خاطر میآورم...
تصویری رایج در اهسا،تقریبا هر روز صدای گریه از اتاق کاردرمانی شنیده می شود و بچه های زیادی در این حال از آن خارج می
شوند،اما این بار برخلاف گریه های اعتراضی بقیه کودکان، ترس و استیصال واقعی،در حالت چهره او کاملا مشهود بود و من احساس کردم لزوما نباید بچه ها چنین تجربه هایی را از کودکی با خود به همراه داشته باشند، حتی اگر جزو فرآیند درمانی آنها باشد...
تینا می بایست روی تخته شیب دار درحضور مادر برای مدتی معلوم بایستد تا درمانگر دوباره برگشته و ادامه کاردرمانی را انجام دهد. به اتاق رفتم و با تینا صحبت کردم، دلجویی کردم و سعی کردم با اشیاء و اسباب بازی
های اتاق حواسش را پرت کنم که اهمیت نداد و مؤثر واقع نشد...
بعد از پایان زمان کاردرمانی از مادر زمان خواستم و هر دو را به اتاق بازی بردم. با نقاشی و بازی همراه با مادر شروع کردم و بعد هر دو را رها کردم تا هر زمان که دوست داشتند در اتاق بازی نقاشی بکشند (تینا داستان سازی همراه با نقاشی را از بازی بیشتر دوست
 دارد). این رویه همچنان ادامه پیدا کرد...
او با دیگر اعضای انجمن نیز آشنا شد و همین که راه رفتنش میسر شد، به قسمت های مختلف انجمن سر زد و با مکان هم ارتباط برقرار کرد...
 حال تینا با علاقه وارد انجمن می شود،درحالیکه هربار لباس های قشنگی را که می پوشد با زیبایی و خوشحالی با وجود تمام حرکات اضافی دست و پا و نامتعادل ایستادن هایش نشان میدهد و با کلمات کم و نامفهوم خود را توصیف می کند، با بغض و اشک به اتاق کاردرمانی وارد و از آن خارج می شود،  ولی هنگام رفتن و در زمان نوبت گیری بعدی، به زبان خودش می شمارد روزی را که باید دوباره برگردد. 

نظرات

نظر شما
نام :
پست الکترونیکی :
وب سایت :
متن :

تصویر :

برچسب ها : 
مهمان :  57
اعضا :  0
آمار این صفحه
امروز :  5
دیروز :  1
کل مشاهده :  4076