دلنوشته ها
1395/05/10 14:51

از ناامیدی تا امیدواری...

یه روز سرد زمستانی خانمی با جثه ای نحیف به همراه دختر بچه اش,که کم بینا بود وارد انجمن شد...
در ابتدای ورود دختر بچه که مریم نام داشت توجهش به عروسک روی میز که صدای یکنواختی داشت جلب شد...
حرکات نامتعادلی داشت اصلا با مربی کودک ارتباط برقرار نمیکرد،مدام فریاد میزد و به مادرش شکایت میکرد که نمیخواهد اینجا بماند گویی احساس ناامنی میکرد...
مادر درخواست داشت که کودکش را برای کاردرمانی و گفتار درمانی بپذیریم چون توان پرداخت هزینه ها را نداشت....
او را در نوبت گذاشتیم در یک ماهی که او در نوبت بود مادر بارها برای پیگیری وقت کودکش به انجمن مراجعه میکرد .بالاخره وقت مریم عزیز رسید بعد از ارزیابی کاردرمانگر و گفتار درمانگر هفته ای دو جلسه برای مریم در نظر گرفته شد...
مریم نمیتوانست خوب بازی کند،اصلا ارتباط برقرار کردن را بلد نبود،تمام فعل ها را اشتباه بیان میکرد...
کار درمانگر و گفتار درمانگر هر اقدامی که لازم بود را برای مریم انجام میدادند،هر جلسه ای که مریم به همراه مادرش به انجمن می امد مادر افسرده تر و نا امید تر از دفعه قبل بود...
روزی مریم با صورتی کبود و لبی شکافته به همراه مادرش وارد انجمن شد...
وقتی که مددکار علت را جویا شد مادر با خجالت و اندوه در مورد اعتیاد همسرش که 7 سال است مصرف کننده مواد است توضیح داد که هر وقت پولی ندارد که مواد تهیه کند عصبانی میشود و گاهی دست روی مریم بلند میکند...
با نظر مددکار،پدر مریم برای مشاوره نزد روانشناس انجمن ارجاع داده شد...
پدر اذعان پشیمانی داشت و دوست داشت که زود ترک کند .با نظر روانشناس و مددکاران انجمن برای بازتوانی و و ترک پدر مریم اقداماتی انجام شد و او به مدت 42 روز در کمپ بازتوانی بستری شد...
42 روز مریم دوری از پدر را تجربه کرد او فقط 7 سالش بود،این همه جدایی برای او خیلی زود بود...
مادر مریم نمیدانست که خوشحال باشد یا ناراحت خوشحال برای ترک همسرش و ناراحت برای دخترش که برای جدایی از پدر...
موجی از دلشوره در چشم های مادر موج میزد نگران از اینکه آیا بعد از 42 روز همسرش دوباره به سمت مواد میرود؟
امروز بعد از پایان دوره مددکاران برای ترخیص پدر مریم به کمپ رفتند و پدر را به خانه برگردانند...
چه لحظه زیبایی بود در آغوش کشیدن مریم توسط پدرش اشک های شوق پدر فریاد های مریم که خاله، این بابای ناز منه ها ببینیدش...
اشک های پنهانی مادر،نگاه های پدرش به او،نگاه های او به پدرش...
الان هم پدر خانواده سالم به آغوش خانواده بازگشته و هم مریم سلامتی خود را تا حدود زیادی به دست آورده...
و این چه حس زیباییست، حس امیدواری در خانواده ای که سالها ناامید از زندگی بودند...
دوستان عزیز،با کمک شما همیاران عزیز،هزینه درمان پدر مریم تامین شد .سپاس از همه شما خوبان 
فراموش نمی کنیم...
که نجات یک انسان، نجات جامعه بشریست...

نظرات

نظر شما
نام :
پست الکترونیکی :
وب سایت :
متن :

تصویر :

برچسب ها : 
مهمان :  38
اعضا :  0
آمار این صفحه
امروز :  3
دیروز :  6
کل مشاهده :  4799