دلنوشته ها
1395/05/03 10:46

یکی از هزاران ...

سه خواهر و یک برادر هستیم...
 پدر و مادرم
 اول اعتیاد به تریاک و بعد هروئین داشتند...
مادرم برای شکستگی لگن و دستش مجبور بود مواد مصرف کند و برای امرار معاش،در منازل مردم کار کند...
 پدرم راننده کامیون بود که شاگردش معتاد بود وهمین امر باعث اعتیاد او هم شد. پدرم را ترک دادیم ولی او دوباره مصرف روی آورد...
 بعد از چند سال در اثر تصادف و زخم ها و درد های حاصل از آن، مصرف خود را بیشتر کرد و سیگار هم به مواد قبلی اضافه شد...
در خانواده­ ای مادری­، مادر و خاله­ هایم به همراه همسرانشان نیز مصرف کننده بودند. همسرم بعد از ازدواج به دلیل داشتن دوستان ناباب شروع بهمصرف مواد کرد و تا الان به مصرف مواد ادامه داده است. از زمانی که به یاد دارم اطرافیانم مواد مصرف می­کردند...
بعد از ازدواج همراه همسرم شروع به مصرف مواد کردم و وقتی پسر اولم را حامله بودم تریاک استفاده می­کردم و بعد از آن به مدت یکماه ترک کردم ولی هنگام بارداری فرزند دوم دوباره پنهانی و به دور از چشم مادرم به مصرف کراک روی آوردم. هنگام بارداری برای فرزند سوم چیزی مصرف نکردم اما بعد از زایمان همسرم مجبورم کرد شیشه مصرف کنم....
بعد از مدتی همسرم من و فرزندانم را ترک کرد و الان به مدت ۴ سال است که مفقود شده است...
بعد از رفتن او مشکلات زیادی را تحمل کردم حتی می­خواستم خودکشی کنم. اما الان توسط انجمن اهسا و حمایت­های آنها متادون درمانی می­شوم و بسیاری از مشکلاتم حل شده است...

اکنون که شما این دلنوشته را می خوانید،ماه ها گذشته و این مادر،به زندگی خود بازگشته و امیدوار تر از همیشه با فرزندانش زندگی میکند...
امید وجود دارد،همیشه...
حتی در تاریک ترین لحظات زندگی...
برای یافتن آن بجنگید آنگونه که او جنگید...

نظرات

نظر شما
نام :
پست الکترونیکی :
وب سایت :
متن :

تصویر :

برچسب ها : 
مهمان :  69
اعضا :  0
آمار این صفحه
امروز :  7
دیروز :  1
کل مشاهده :  4078